تبلیغات
دلنوشته های کوتاه
دلنوشته های کوتاه
دو دستم ساقه سبز دعایت...
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 6 دی 1394 توسط نسترن . | نظرات ()
دو دستم ساقه سبز دعایت

گـل اشـکم نثـار خاک پایـت

دلم در شاخه یاد تو پیچیـد

چو نیلوفر شکفتـم در هوایت


به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم

زدیده خون به دامن می فشانم

چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی

نیستان را به آتش می کشانم

به یادت ای چـراغ روشـن مـن

ز داغ دل بسوزد دامـن مـن

ز بس در دل گل یادت شکوفاست

گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن

همه شب خواب بینم خواب دیدار

دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار

تو خورشیدی و من شبنم چه سازم

نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار

سـری داریـم و سـودای غـم تـو

پـری داریـم و پــروای غم تـو

غمت از هر چه شادی دلگشاتـر


دلـی داریـم و دریــای غم تـو


قیصر امین پور


زندگی زیباست...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 24 آذر 1394 توسط نسترن . | نظرات ()
زندگی زیباست
به سادگی و لطافت شبنمی نشسته بر برگی سبز
و با اندکی زبری به زبری حاشیه های برگ گل رُز
اما با دور نمایی زیبا و فراموش نشدنی،با صحنه های رنگارنگ و دل نشینش
بی سایه، بی غم...
با اندکی پستی و بلندی
کسی چه می داند ؟
همیشه آنگونه که میخواهیم نیست
و هرچه میخواهیم به دست نمی آید ...

تنها تو می مانی
نوشته شده در تاریخ شنبه 23 آبان 1394 توسط نسترن . | نظرات ()
  دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد
مجنون‌تر از لیلی، شیرین‌تر از فرهاد

ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره‌ی دودی، از دودمان باد 

آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی بدست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد

از خاک ما در باد، بوی تو می‌آید
تنها تو می‌مانی، ما می‌رویم از یاد


قیصر امین‌پور



شبی پاییزی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 مهر 1394 توسط نسترن . | نظرات ()
در شبی پاییزی
همراه باران آمدی ، اما چتر شدی بر سر خیس تنهایی من
در شبی پاییزی
همراه برگهای رنگین درخت تقدیر ، در ترانه باد رفتی
و من در کنار پنجره انتظار نشسته ام ،
تا کبوتر خیال تو دانه های فاصله را برچیند
در شبی از شبهای پاییزی...

علی نیکوفر


پاییز
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 31 شهریور 1394 توسط نسترن . | نظرات ()
بدین هنگامه می نازد نسیم باد پاییزی
هوای نامِ رنگین و لطافت های پاییزی
شمیمِ بوی باران و هوای رنگِ نارنجی
صدای هی هی سوز و نوازشهای پاییزی
نگاه گرم تابستان هراسان چشم میپوشد
از این روی دل انگیز و طراوت های پاییزی
بیا با هم بخندانیم لب و نجوای این غم را
که این هنگامه میخندد، نجابت های پاییزی
چنین سنگ صبورت را در این ماتم هویدا کن
همانند دماوند و صلابت های پاییزی
سکوت چشم رنگین ات صدایی پر طنین دارد
صداهایی به مصداق صداقت های پاییزی
به چشم مست خود دیدم ظرافت های مهرت را
به سان مهر دیرین و ظرافت های پاییزی

نیما ملک زاده گنابادی





وفا نكردی و كردم
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 11 شهریور 1394 توسط نسترن . | نظرات ()

وفا نكردی و كردم، خطا ندیدی و دیدم

شكستی و نشكستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت

كشیدم از تو كشیدم، شنیدم از تو شنیدم


كی ام، شكوفه اشكی كه در هوای تو هر شب


ز چشم ناله شكفتم، به روی شكوه دویدم


مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم


چرا كه از همه عالم، محبت تو گزیدم


چو شمع خنده نكردی، مگر به روز سیاهم


چو بخت جلوه نكردی، مگر ز موی سپیدم


بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم


ندامتی كه نبردم، ملامتی كه ندیدم


نبود از تو گریزی چنین كه بار غم دل


ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشیدم


جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی


چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم


به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون


گهی چو اشك نشستم، گهی چو رنگ پریدم


وفا نكردی و كردم، بسر نبردی و بردم


ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟


مهرداد اوستا


ستاره کور
نوشته شده در تاریخ شنبه 31 مرداد 1394 توسط نسترن . | نظرات ()
ناتوان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه


چون کلاغ خسته ای در این غروب
می برم به آِیان خود پناه


در گریز ازین زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال


رانده از بهشت عشق و آرزو
مانده ام همه غم و همه خیال


سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بدسرشت


رو نهفته چون ستارگان کور
در غبار کهکشان سرنوشت


می روم ز دیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم


 یا مرا جدایی تو می کشد
یا ترا دوباره مهربان کنم


این زمان نشسته بی تو با خدا
آنکه با تو بود و با خدا نبود


می کند هوای گریه های تلخ
آن که خنده از لبش جدا نبود


بی تو من کجا روم کجا روم
هستی من از تو مانده یادگار


من به پای خود به دامت آمدم
من مگر ز دست خود کنم فرار


تا لبم دگر نفس نمی رسد
ناله ام به گوش کس نمی رسد


می رسی به کام دل که بشنوی
ناله ای از ین قفس نمی رسد

فریدون مشیری



دل خوشم با غزلی تازه...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 تیر 1394 توسط نسترن . | نظرات ()

دل خوشم با غزلی تازه، همینم کافی است

تو مرا باز رساندی به یقینم، کافیست

 

قانعم، بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم، کافیست

 

گله ای نیست، من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم، کافیست

 

من همین قدر که با حال و هوایت-گهگاه-

برگی از باغچه ی شعر بچینم، کافیست

 

فکر کردن به تو یعنی غزلی شورانگیز

که همین شوق مرا، خوبترینم! کافیست


محمد علی بهمنی


Dandelion



زندگی...
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 5 خرداد 1394 توسط نسترن . | نظرات ()
زندگی را ورق بزن
هر فصلش را خوب بخوان
با بهار برقص
با تابستان بچرخ
در پاییزش عاشقانه قدم بزن
با زمستانش بنشین و چایت را
به سلامتی نفس کشیدنت بنوش
زندگی را باید زندگی کرد ،
آنطور که دلت میگوید
مبادا زندگی را دست نخورده برای مرگ بگذاری...


تو کیستی!
نوشته شده در تاریخ جمعه 11 اردیبهشت 1394 توسط نسترن . | نظرات ()
توکیستی ؛که من اینگونه؛ بی توبی تابم؟
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

توچیستی؛ که من از موج هرتبسم تو
بسان قایق؛ سرگشته؛ روی گردابم!

تو درکدام سحر؛ بر کدام اسب سفید؟
تورا کدام خدا؟
تواز کدام جهان؟
تو درکدام کرانه؟ تواز کدام صدف؟
تودرکدام چمن؛ همره کدام نسیم؟
تواز کدام سبو؟


من از کجاسرراه تو آمدم ناگاه!
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین؛ آه!
مدام پیش نگاهی؛ مدام پیش نگاه!


کدام نشأه دویده است؛ از تو درتن من؟
که ذره های وجودم تو را که میبیند؛
به رقص می آیند؛
سرود میخوانند!


چه آرزوی محالی است زیستن باتو
مرا همین بگذارند یک سخن باتو:
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر!


تو را به هرچه تو گویی ؛ به دوستی سوگند
هرآنچه خواهی از من بخواه؛ صبرمخواه
که صبر؛ راه درازی است به مرگ پیوسته است!
تو آرزوی بلندی و؛دست من کوتاه
تو دور دست امیدی وپای من خسته ست
همه وجود تو مهر است وجان من محروم
چراغ چشم تو سبز است وراه من بسته است!


*فریدون مشیری*

ای همیشه خوب
نوشته شده در تاریخ شنبه 15 فروردین 1394 توسط نسترن . | نظرات ()
ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده هات
زیر
آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا
هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه های دور
عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال
تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک


فریدون مشیری


بهار...
نوشته شده در تاریخ شنبه 1 فروردین 1394 توسط نسترن . | نظرات ()

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابری سپید


برگ های سبز بید
عطر نرگس رقص باد

نغمه شوق پرستو های شاد


خلوت گرم کبوتر های مست...

نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار


خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز


خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب


فریدون مشیری



سنجاقک
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 اسفند 1393 توسط نسترن . | نظرات ()
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض
تا بیاید از راه ، از خم پیچک نیلوفرها
روی موهای سرت بنشیند
یا که از قطره آب کف دستت بخورد
گاه یک سنجاقک
همه معنی یک زندگی است...


در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 28 بهمن 1393 توسط نسترن . | نظرات ()

در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست
جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست

اشکم که به دنبال تو آواره ی شوقم
یارای سفر با تو و رای وطنم نیست


این لحظه چو باران فرو ریخته از برگ
صد گونه سخن هست و مجال سخنم نیست


بدرود تو را انجمنی گرد تو جمع اند
بیرون ز خودم راه در آن انجمنم نیست


دل می تپدم باز درین لحظه ی دیدار
دیدار ‚ چه دیدار ؟ که جان در بدنم نیست


بدرود و سفر خوش به تو آنجا که رهاییست
من بسته ی دامم ره بیرون شدنم نیست


در ساحل آن شهر تو خوش زی که من اینجا
راهی به جز از سوختن و ساختنم نیست


تا باز کجا موج به ساحل رسد آن روز
روزی که نشانی ز من الا سخنم نیست


شفیعی کدکنی


ای دوست قبولم كن و جانم بستان...
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 بهمن 1393 توسط نسترن . | نظرات ()
ای دوست قبولم كن و جانم بستان
مستم كن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گیرد بی تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

ای زندگی تن و توانم همه تو

جانی و دلی ای دل و جانم همه تو


تو هستی من شدی از آنی همه من

من نیست شدم در تو از آنم همه تو

خود ممكن آن نیست كه بردارم دل
آن به كه به سودای تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه كنم بهر چه می‌دارم دل

در عشق تو هر حیله كه كردم هیچ است
هر خون جگر كه بی تو خوردم هیچ است

از درد تو هیچ روی درمانم نیست
درمان كه كند مرا كه دردم هیچ است

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهم

از بس كه برآورد غمت آه از من
ترسم كه شود به كام بدخواه از من

دردا كه ز هجران تو ای جان جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من

 
ما كار و دكان و پیشه را سوخته‌ایم
شعر و غزل و دو بیتی آموخته‌ایم

در عشق كه او جان و دل و دیده‌ی ماست
جان و دل و دیده هر سه را سوخته‌ایم

مولوی



(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  
درباره وبلاگ





جستجو
آخرین مطالب
دو دستم ساقه سبز دعایت...
زندگی زیباست...
تنها تو می مانی
شبی پاییزی
پاییز
وفا نكردی و كردم
ستاره کور
دل خوشم با غزلی تازه...
زندگی...
تو کیستی!
ای همیشه خوب
بهار...
سنجاقک
در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست
ای دوست قبولم كن و جانم بستان...
آرشیو
آذر 1394
آبان 1394
مهر 1394
شهریور 1394
تیر 1394
خرداد 1394
اردیبهشت 1394
فروردین 1394
اسفند 1393
بهمن 1393
نویسندگان
نسترن .
پیوندهای روزانه
شباهنگ
███ عطر خدا ، آرامش خدایی
عکس پس زمینه
بدون سانسور
بزرگترین مرجع دانلود دانشجویان
آمار
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :





قالب وبلاگ